"با" در لغت به معنی آش است و "کتاببا" آشی است که مواد اولیه آن کتاب است. البته "جملاتی" از یک یا چند کتاب با پیاز داغی که شما به آن می افزایید.
مواد اولیه "کتاببا"ی زیر:
"سه شنبه ها با موری" اثر میچ آلبوم، "استادان و نا استادانم" اثر عبدالحسین آذرنگ، "دارالمجانین" اثر محمدعلی جمالزاده، "کوری" اثر ژوزه ساراماگو و "چرا نویسنده بزرگی نشدم" اثر بهار رهادوست:
سه شنبه هایم با موری دوباره جان گرفت. از تاثیر گذاری اش پس از گذشت سالها در حیرت بودم. من به دلیل دیوارهای سنگی برافراشته میان حال و گذشته ام کاملا از یاد برده بودم من و موری زمانی تا چه حد با همدیگر ایاق بودیم. یاد مراسم فارغ التحصیلی ام افتادم و اشکهای موری در غم عزیمت من.
با شناختی که از موری داشتم از اینکه اینطور راحت با بیماری خود کنار آمده بود تعجب نمی کردم. موری بارها تکرار می کرد: "اگر چگونه مردن را یاد بگیری چگونه زیستن را هم فرا خواهی گرفت".
موری جزو همان "چند تنی از استادانم بود که در من حضوری پایدار دارند، همانها که شاید روزی نباشد که به آنها نیندیشم و مسیر کار و زندگی ام از تاثیر آنها بر کنار نیست. همان معماران اصلی ساختار ذهنی ام. درست نقطه ی مقابل نا استادانم، که شمارشان به مراتب بیشتر از استادان بوده و تاثیرات بد و منفی و رماننده ی آنها پس از گذشت سال ها همچنان بر جا ماند" و باعث شد کارم به "دارالمجانین" بکشد.
"خود را در اتاقی دیدم که با زندان هیچ تفاوتی نداشت و یکتا پنجره ی آن عبارت بود از سوراخ گردی به کوچکی یک غربال. میله های آهنی کار گذاشته بودند که از همان ساعت به بعد زمین و آسمان، گل ها و درخت ها و امید و آزادی را بایستی از پشت آن تماشا نمایم. در چنین اتاقی از نو با فکر پریشان و افکار خود تنها ماندم. به راستی مرگ را هزاربار بر آن زندگی ترجیح می دادم. و اگر امید نجات مانند ستاره ضعیفی در گوشه ی آسمان وجودم سوسو نمیزد بلاشک رشته ی لرزان عمر نکبت بار را ولو با نوک ناخن هم بود پاره کرده بودن. ولی مدام چهره ی رنگ پریده ی بلقیس در مقابل چشمانم جلوه گر میگذشت و با لبخند غمینی آتش بر دلم میزد و مژده ی وصل و کامرانی می داد. دقیقه ها کش می آمدند، ساعتها به صورت سالها در می آمد و روز هرگز به شب نمی رسید. تنها صدایی که از دنیای آزاد به گوشم می رسید، صدای بغبغوی عاشقانه ی کبوترهایی بود که زیر شیروانی عمارت دارالمجانین لانه داشتند و گاهی برای جمع کردن نان خشکی که مخصوصا برای آنها روی هره ی پنجره می گذاشتم، بالهایشان را به صدا در می آورند. اغلب سه پایه ام را به نزدیک پنجره می آوردم و ساعتها همان جا نشسته چشم به آسمان می دوختم و آواز یکنواخت آنان را مایه ی تسلی قلب افسرده ی خود قرار می دادم.
اما، روز سوم بود که
دچار "کوری،" شدم. این کوری اما با کوری هایی که تا قبل از آن شنیده بودم فرق داشت. انگار در دریای شیر غرق شده باشی. البته مزیتی که این کوری داشت، توهم نور بود در واقع فرقی نمی کرد که شب است یا روز، اولین پرتو سپیده دم است یا گرگ و میش غروب، آرامش دم صبح است یا غوغای دم ظهر. پیوسته در احاطه ی سفیدی روشنی بودیم مثل خورشیدی که از ورای مه می تابد.
مسری بود، اسمش را مرض سفید گذاشته بودند. فکرش را بکنید دنیایی که همه ی آدمهای آن کور شوند!!!
اما کوری هم دیری نپایید و بعد از همه ی اینها من دائم به این فکر میکنم: 'چرا نویسنده ی بزرگی نشدم؟"
فکر نمی کنی بهتراست روی موضوع دیگری کار کنی؟
-چرا؟ اشکالش چیست؟
اشکالش این است که در چند بند هم می توان به پرسش تو پاسخ داد نیاز به تحقیق نیست.
-اما من فکر می کنم، نخست اینکه باید دید نویسنده و نویسنده بزرگ به چه معناست نکته ی دیگر اینکه از ابتدای تاریخ تا حالا هزاران بلکه میلیونها نفر رویای نوشتن در سر داشته اند و از میان همه ی اینها تنها اندکی نویسنده شده اند و از میان نویسندگان شمار اندکی خلاق بوده اند و باز از میان خلاق ها کمترینشان نویسنده های بزرگی شده اند. درست مثل نسبت مرواریدهای کمیاب به صدفهای موجود در دریا. این که چرا میان این همه صدف تنها بعضی هایشان مروارید می پرورانند. هزار و یک علت زیستی و محیطی دارد و علل و عوامل این واقعیت که همه شاعران حافظ و شکسپیر نمی شوند و همه ی دانشمندان نیوتون و انیشتین نمی شوند بسیار است...
برچسب:
نویسنده: نرگس قاسمی