یا حتی اینکه، آیا می توان در برابر سکوت، فریاد زد!.»
در کتاب "ملت عشق" خواندم:
"نخستین قاعده از قواعد چهل گانه: کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار می بریم همچون آینه ای است که خود را در آن می بینیم. هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم آور به ذهنت بیاید، به این معناست که تو نیز بیشتر مواقع در ترس و شرم به سر می بری. اما اگر هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید، به این معناست که این صفات در وجود تو نیز فراوان است"
شاید گوینده ی این دو جمله -استاد دوستم و نویسنده کتاب- هیچ ارتباطی بین این ها نبینند و منظورشان هم کلا با چیزی که من برداشت کرده ام زمین تا آسمان فرق کند،
اما من میخواهم این دو را کنار هم قرار دهم و بپرسم؟
آیا گفتار ما، انعکاس بیشترین واژه هایی نیست که از درون خود شنیده ایم؟!
در همین کتاب جای دیگری می گوید: "قاعده بیست و هفتم: این دنیا به کوه می ماند، هر فریادی که بزنی پژواک همان را می شنوی. اگر سخنی خیر از دهانت بر آید، سخنی خیر پژواک می یابد. اگر سخنی شر بر زبان برانی همان شر به سراغت می آید. پس هر که درباره ات سخنی زشت بر زبان راند تو چهل شبانه روز درباره آن انسان سخن نیکو بگو. در پایان چهلمین روز می بینی که همه چیز عوض شده. اگر دلت دگرگون شود. دنیا دگرگون می شود."
*پی نوشت:
شافاک، الیف. ملت عشق. ترجمه ارسلان فصیحی. تهران: نشر ققنوس، ۱۳۹۴.
در این کتاب از چهل قاعده صوفی مسلکان سخن گفته است و آن را در خلال رویدادها و بسیار به جا و زیبا بیان کرده است که درک آن را راحت تر می کند.
برای من جالب بود از زمانی که کتاب را در دست گرفتم و چند صفحه از آن را خواندم تا چند روز پیش که تمام شد، دقیقا چهل روز شده بود.
نویسنده در جایی از کتاب می گوید: "مگر چیزی به اسم تصادف هم وجود دارد؟"
برچسب:
نویسنده: نرگس قاسمی